تبليغاتX
سایه های سپید سایه های سپید

درباره ی من


من ...
من اینجا سر می زنم و حرفاي دلمو اينجا ميذارم. شاید اگه یه روزی یه آشنا پاشو اینجا بذراه قبولش براش سخت باشه که نویسنده اینجا منم!
راستي قراره یه روزی هم بهم بگن خانوم دکتر !
...

پیوند روزانه

ترجمه آهنگ های خارجی
دکتر بی مطب
یه وبلاگ کاملا علمی و جالب

Far30Mobile
SHophaa

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

جستجو

"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!



طراح قالب


www.TakTemp.com


Main

My profileRegistration

Log out


سایه های سپید

حس های ناگفته ...
موضوع:

گاهی اوقات حس هایی وجود دارد که نمیتوان بر زبان آورد . این روزها آن تفکرات در درونم غلیان است.چشم

ای کاش کسی بود که باهاش درد دل کنم...

پ.ن: خاله داشت می رفت کربلا . منم عادتمه وقتی یه نفر میخواد بره به جای اینکه حاجتامو بگم می گم برو اونجا برام دعا کن بگو خدایا هر حاجتی تو دلشه بهش بده .

من لال شده  هم اومدم این جمله رو خلاصه کنم گفتم خاله خواستی برام دعا کنی بگو خدایا همون !

دیگه این خاله من چپ می رفت راست می اومد می گفت "فقط همون ؟نمیشه کس دیگه باشه ؟"

بعد برای شفاف سازی نشستم براش توضیح دادم که "خاله جان من غلط بکنم همچین منظوری داشته باشم منظورم از همون، حاجت هامه" وبعد نشستم براش توضیح دادم که حاجتام چیه که دیگه بهم تهمت نزنه ...

 پ.ن:چقدر خوبه یه داماد خونواده باشه که روزای تاسوعا عاشورایی که بابا صبح ها خواب می مونهNight و نمی تونه بره حلیم بگیره با یه دیگ پر حلیم خوشمزه پرگوشت سر صبح بیاد در خونه رو بزنه . شوهر خواهر عزیز دوستت داریم جمیعا!!!For You

پ.ن: دیشب مامان و خالهArabic Veil و دختر خاله  و بی بی جان جداگونه گوسفند کشتن . واقعا دلم میگیره وقتی می بینم بی بی برای خوب شدنش اینجوری نذر و نیاز می کنه . خبر نداره که...

فقط امیدوارم باشه و عروسی خواهر خانوم رو ببینه که می دونم آرزوش رسیدن این دو تا جوون به هم بود...

بازم برام این شبا دعا کنین ، خیلی ...Flower

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |یکشنبه ششم دی 1388|

سایه خانوم و اولین سوچور
موضوع:

خب...

یادتونه سایه خانوم قرار بود دیشب بره کیشیک اورژانس تا شاید قسمت باشه که بتونه اولین سوچور(بخیه) عمرشو بزنه ؟

حالا سایه خانوم اومده اینجا تا با کمال افتخار اعلام کنه که نه تنها اولین سوچور عورشو زده بلکه دومی ، سومی ، چهارمین و پنجمین سوچور را هم زده.

وااااای ی ی ی ی....

نمی دونین دیشب چقدر شلوغ بود!!!

کلی مریض آورده بودن. یه کمی بعد از تشریف فرمایی بنده یه پدر و پسر آوردن که در پی خانوم مارپل بازی بنده (یا به قول بابا طاهره خانوم خدا بیامرز بازی!!!) مثل اینکه تصادف کرده بودن و بعد هم که دعوا شده بود اون ضارب به همراهی آشناهاش که سوارسه تا ماشین بودن ریخته بودن سر این بنده خدا و پسر ۱۲-۱۳ ساله ش و با چاقو و قَمه و چکش!!!! خوب زده بودنش.حالا ضارب کی بود ؟ همسایه شون !!!!

 باباهه که روی پاش سه تا زخم کوچیک بود که من بخیه کردم با یه زخم عمیق روی کشاله رونش که اونو رزیدنتمون گفت کار تو نیست من می زنم. پسرش هم سرش یه پارگی مختصر داشت که خودم بخیه شو زدم .

و اما بشنوید از اولین بخیه ...

یه آقای دکتر اینترنی داریم خدا عمرش بده ، پیر شه ایشالا bubbasmiley.gif : 40 par 47 pixels.. این بنده خدا خیلی شوخ و در عین حال با شخصیته . از بس با این دوستای من تو بیمارستان احوالپرسی می کنه دیگه منم هر جا می بینمش سلام میدم بهش. خلاصه این آقای دکتر دیشب اومده بود به جای دوستش کیشیک و از بس بیکار بود هی توی اورژانس جراحی می چرخید . من که اولش شهامت اینکه بگم تا حالا سوچور نزدمو نداشتم و فقط به اون دو تا اینترن خانومی که کشیک جراحی بودن گفتم. راستش تا دیشب از سوچور زدن می ترسیدم . خلاصه چند تایی از رزیدنتا اومدن و  بحث شد که من تا حالا نزدم و خلاصه ملت (هر رزیدنتی که می اومد) سفارش ما رو میکردن که " به خانوم دکتر سوچور یاد بدین" و خلاصه آقای دکتر اینترن دست ما روگرفت برد بالای سر مریض که " خانوم دکتر من صورتشو سوچور می زنم شما هم بعد سرشو بزن ، مریض خوبی هم هست اذیت نمی کنه "hemademe.gif : 46 par 38 pixels.

خلاصه با بسم الله و ترس و لرز و قسم و آیه که "خدایا بی آبرویم مکن!!!"embarrassed.gif : 19 par 18 pixels. اولین سوچور عمرمان را زدیم . گرچه دکتر آخرش خیلی تعریف کرد و ما را هم تشویق نمود که برویم عکس بگیریم چرا که اولین سوچورمان بسیار خوب از آب در آمده است (حالا عکسشو یه بار می ذارم براتون) ولی ما انچنان راضی نبودیم ولی سوچور دوم و سوم و ... کمکم رضایتمان از خودمان بیشتر می شد .

خلاصه یک مقدار که علاقمند به جراحی شدیم زنگ زدیم وقتمان را تمدید کردیم و به بابایمان گفتیم به جای ۹ ، ۱۰ بیاید دنبالمان و در معیت خانوم اینترن جراحی همه کار کردیم . مثلا برای مریض اُردِر گذاشتیم(دستور دارو و ... )نسخه نوشتیم. با مریض تا آی سی یو رفتیم و...

یکی نیست به این جک و جواتایی که میان اورژانس بگه وقتی جیک جیک مَستونت بود فکر زمستونت بود که الآن اومدی برای ما جیغ و داد و آخ و اوخ میکنی ؟!!!

پسره اومده با پارگی عمیق بازو. میگفت شمشیرخورده huhsmileyf.gif : 19 par 20 pixels.. به خدا یه وجب طولش بود و دو بند انگشت هم عمقش !!!

اونوقت برگشته به من میگه دستمو ببند زود برم کسی منو روی تخت بیمارستان نبینه .

منم بهش گفتم وقتی دعوا میکردی فکر الآنو هم می کردی

دعا برای من یادتون نره ها ...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |جمعه چهارم دی 1388|

سختی های زندگی
موضوع: دلنوشت

می گن آدما باید تو سختی ها پشت همو داشته باشن .

از وقتی شوهر خاله م سکته کرده معنیشو می فهمم .

خیلی خوشحالم که بابام تو این شرایط حتی با وجود ناراحتی ای که مدتها پیش بینشون پیش اومد  بیشتر از همه به فکرشه و از هیچ فرصتی برای رفتن پیشش و خندوندن چشمهای گریون وشاد کردن روحیه داغون اون و خاله و بچه ها دریغ نمیکنه ...

پ.ن: با اینکه بنا به دلایلی لج کرده بودم ولی دلم نمیاد دیدن بی بی خانوم نرم . برا همین این روزا حتی با وجود انباری از درسها بیشتر به دیدنش می رم

این روزا هر کی حال و هوای محرم داره منو فراموش نکنه که بسیار محتاجم به دعا ...

آمدیم مفصل در مورد یلدا بنویسیم . ولی دقیقا در لحظه ارسال دی سی شدیم . گفتیم گویا قسمت نبوده چون اصلا برایمان شب خوبی نبود ...

الان هم داریم میریم اورژانس کیشیک شاید قسمت بود و شهامت این را پیدا کردیم چند تا سوچور (بخیه) بزنیم

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |پنجشنبه سوم دی 1388|

موضوع: دلنوشت

با گرفتاریهای اخیر یادم رفته بود شب یلدایی هم در راهه ...

قبلنا همه خونه خاله جمع می شدیم . نمی دونم امسال هم به خاطر وضعیت بی بی جان از این خبرا هست یا نه ؟

چند روز پیش بعد از عمل سر پایی بی بی جان با یکی از استادا که زندایی رو هممی ناخت و قبلا بی بی خانوم رو برده بودن پیشش در مورد عوارضعملش صحبت کردم .حرفش اینبود که چرا میخوانی با زجر زنده نگه شدارین . پریشب که گریه های بی بی رو دیدم به فکرحرف استادمون افتادم .واقعا اگه نوه ش نبودم با حرف استادمون موافق بودم ...

این روزها هم خسته ام و هم آشفته و هم...

بابا امروز رفته بود مدرسه داداش کوچیکه شکایت از معلمشون و حسابی هم شسته بودش.  دلم خنک شد !!! حاضر جوابی های داداش کوچیکه منو یاد بچگی های خودم میندازه  . این بچه عجب بلائیه ها ...

برای خوش گذشتن فردا شب باید دست به دامن دختر خاله م بشم ...

این تار و مار شدن فامیلمون منو میترسونه...

دیگه هیچکی حال بزن و بکوب نداره ...

چاره ش دست خودمه . باید یه تکونی به خودم بدم تا همه انرژی بگیرن ...

پ.ن: امروز خبر درگذشت آیت الله منتظری رو شنیدم  . گویا داره آخر الزمان می شه آخه داره کم کم تمام سد های سر راه بعضی مدعیان برداشته می شه و زمینه برای بدبختی مردم فراهم. من که امروز یه بحث جانانه با داداش بزرگه کردم که با وساطت بابا قائله خاتمه یافت ...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |یکشنبه بیست و نهم آذر 1388|

شرحی بر هفته ای که گذشت...
موضوع: وقایع التفاقیه

از تیم تحقیقاتی ولایت به دوستان سایه خانوم

با سلام

در پی تحقیقات سایه خانوم در ولایت به این نتیجه رسیده است که بچه های ولایت به طرز وحشتناکی بسیاااااااااااااااااار حسود می باشند به طوری که اگر راند استاد در یک اتاق برگزار شود و چند نفر از بچه ها در اتاق مجاور در حال شرح حال گرفتن از مریض باشند هیچ کسی نمی آید که بچه های اتاق مجاور را صدا بزند و از طرفی هم اگر یک نفر برود جزوه رزیدنت فه فه را بگیرد به گونه ای نامحسوس کار میکند که هیچ کس متوجه نشود و وقتی هم که لو می رود و عوه ای متوجه می شوند آن عده هم بسیااااااار نامحسوس کار می کنند تا افراد باقیمانده متوجه نشوند. و از طرفی هم بچه های اینجا وقتی سر امتحان می نشینند با تمام قوا خود را روی برگه امتحانی می اندازند که مبادا یک نفر برگه شان را خواسته یا ناخواسته ببیند و با نمره ای شاید خوب موجبات تکدّر خاطر آنان را فراهم آورد .

در نشستی با تنی چند از بچه ها ، سایه خانوم ضمن گله از اینگونه رفتارهای بچه گانه وعجیب و غریب، اظهار داشت که خودش در گذشته در حالی که به خاطر رساندن یک سوال ، دی کاپریو به جای 18 نمره اش به 20 ارتقا یافته خودش به خاطر همان سوال 75/19 شده و هیچ وقت سایه به این خاطر ناراحت نبوده است  چرا که معتقد است نمره هیچگاه برای کسی آب و نون نمی شود و کما اینکه اگر شما به یک نفر یک سوال را برسانید چیزی از شما کم نمی شود! و نیز برای آنها تعریف نمود که بارها اتفاق افتاده در مشهد که سایه خانوم از یک جزوه سه عدد فتوکپی داشته چرا که هر کسی که می رفته برای خودش جزوه بزند برای او نیز می زده است !!! (قربون دوستای خوبخودم بروم !!! ) و نیز اینکه سرگروه طفلکی شان اِلی جون هر گاه راند برگزار می شده وکسی نبوده زنگ می زده و او را پیدا می نموده است (وای که چقدر دلم براش تنگ شده !!! )

و نیز سایه خانوم توسط رزیدنت فه فه به عنوان یک عدد دانشجوی درسخوان شناخته شده و حالا بیا و قسم بخور برای فه فه عزیزکه نه ...!مشغول تلفن دکتر جان من هر چه میگویم با استفاده از حافظه دراز مدتم هست و من را چه به این حرف هاhttp://i36.tinypic.com/2ezplhd.gif و از طرفی هم من در این دو هفته هییییییییچ نخوانده ام !! I don't know - New!فایده ندارد و او باز حرف خودش را می زند!

و نیز سایه خانوم بعملا به این ضرب المثل رسیده است که یک عدد دیوانه یک سنگ را در چاه می اندازد و صد نفر عاقله زن نمی توانند آنرا خارج نمایند . مانند اینکه یک عدد پسر از خودراضیعصبانی همگروهشان است که علاوه بر اینکه از هر رزیدنت پیش اون یکی بد میگه می ره پیش مدیر گروه و زیر آب رزیدنت ها را می زند(الانحسم اینه !! ) و نتیجه این می شود که یک رزیدنت بد قِلق با همه شان لج کرده و برایشان امتحانی با سخت ترین شرایط میگذارد و هر چه بچه ها می روند که خانوم دکتر امتحان فردا را نصف کنید مباحثش را این جواب را می شنوند که " مگر خودتون نرفتین نگفتین ما آموزش نمی دیم و ازمون ناراضی این ؟؟" امیدوارم حس منو درک کنین !!!

و نیز سایه خانوم به این نتیجه رسیده است که با تمام شدن سریال مسافران مردمی که مدتی سر کار بودند و از تفکر به بلاهایی که دارد بر سرشان میآید بی خبر ، این امکان وجود دارد که باز هم به سرشان بزند که خطراتی را برای د . و _ ل*ت محترم به وجود بیاورند بنابراین باید صدا * و* سیمای * دروغ****گو به فکر ابزار جدیدی برای سرگرم کردن مردم خوشحال از همه جا بی خبر باشد!dancing

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |جمعه بیست و هفتم آذر 1388|

ماجراهای ما و فه فه !
موضوع:

امروز با هماهنگی پسر دایی عزیز بی بیخانوم رو اوردن بیمارستان ما برای گاستروستومی ، یعنی یه لوله گذاشتن از معده ش به خارج البته فکر نکنین به این آسونیا بودا ، من خودم سر عمل وبدم دیدم این روزا بنده جلوی این رزیدنته، فه فه!!! سوتی پشت سوتی می دم !!! امروز کلاسو نرفتم به این خیال که با یه خانوم دکتریه ، البته کلاسش همچین کلاس نیستا بچه ها خودشون میان مطالب کتابو کنفرانس می دن . منم چون بی بی جان داشت می اومد بیمارستان به بچه ها سپردم اگه حضور غیاب کرد بگین مشکلم چی بوده نتونستم بیام . خلاصه بعد از اینکه کلاس تموم شد منم  خوشحاااال رفتم پیش بچه ها . همین فه فه هم داشت می اومد و نگام می کرد . منم چون دو سه باره سلام می دم و جواب سلاممو نمی ده رومو برگردوندم (البته دلیل هم داره که بعد مفصل میگم براتون !!) . بعد از نیم ساعت به صورت کاملا اتفاق یفهمیدم کلاس با همین فه فه خان بوده !!!! خداای ااااااااااا خیلیازش خوشم میاد حالا باز مجبورم برم ازش معذرت خواهی کنم براش توضیح بدم چرا نیومدم

پ.ن: این روزا بنا به دلایلی رژیم بسیار سختی گرفته ایم .

پ.ن: حوصله ت سر رفته میای یه کم وبلاگ گردی کنی همه ش میخوری به پست این وبلاگایی که ذلیل پسرن و هی  درد دل می کنن که چرا پسره ول کرد و رفت !!! چرا این روزا همه جا از این حرفاست !!! خسته شدم به خدا !!!

یک روش برای سر نرفتن حوصله اینه که بیای تویوبلاگت چرت و پرت بنویسی

حالا که حوصله دارم براتون می نویسم چرا فه فه از ما خوشش نمیاد. پنجشنبه هفته پیش بود. ما روزای ۵ شنبه یه کنفرانسی داریم مشترک بین داخلیا و جراحی ها و حسابی میان همدیگه رو اونجا می شورن و میرن . اسمش فکر کنم مورتالیتی بورد یا ریپورته ، گزارش مرگ و میراشونه !!! (همه میان موارد جالبو گزارش میدن اینا مرگ و میراشونو!!! خلاصه این فه فه یه اخلاقی داره که خیلی فضوله ! چشمش همه جا می چرخه . ما هم که آخر سالن نشسته بودیم رو همه تسلط داشتیم .یه خانومه ای اومد داخل سالن منم از موهاش که خیلی آشفته بود خنده م گرفت به یکی از بچه ها که کنارم بود گفتم " این خانومه چرا اینقدر آشفته ست ؟ صد رحمت به خودم !!!" همزمان این یارو فه فه هم برگشت نیگاش کرد . منم گفتم ببین چی بود که فه فه هم داره این جوری نیگاش می کنه . همزمان منفجر شدن سایلنت ما همانا و برگشتن فه فه و نگاه کردنش به ما همان ...

و اینگونه شد که دیگر فه فه جواب سلام ما را نداد ...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388|

...
موضوع:

خدایا می تونی بهم بگی چی داره می گذره ؟...

پ.ن:بعد تموم شدن کارام توی بخش ساعت ۹ می رم پیش منشی بخش ، می گه اومدی ورود بزنی ؟ می گم نه ، اومدم خروج بزنم . و بحث های خاله زنکی ما می کشه به اینجا که "نکنه خانوم دکتر می خوای بری راه.پیمایی ؟" منم میخندم می گم " آره قراره با دکتر ک (همون استاد ضد ن.ظ.ام مون ) برم . همه می خندیم و اینگونه می شه که ما جیم می شویم

ملت هم هر دو روز یه بار سرگرمی پیدا می کنن !

آهنگ دلنواز یکشنبه غم انگیز gloomy sunday  که همین الان از گل نساء ایمیلش را دریافت و دانلود نمودیم دارد می خواند و ما را با خود می برد به حال و هوی دیگری ...

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |یکشنبه بیست و دوم آذر 1388|

من زنده ام
موضوع:

سلاااااااااااام

خب من تو این چند روزه که نبودم چند تا اتفاق مهم افتاد ، اول از همه تولد خودم !!!! البته جمعه ای که گذشت بود یعنی 13 آذر، با تاخیر به خودم تولدمو تبریک می گم. از اونجاییکه من این اسمایلی روخیلی دوست دارم امسال هم همینو میذارم

ببینین اونقدر کار و مشغله داشتم که فرصت نشد بیام یه پست درس و حسابی به مناسبت چنین روز مبارکی بذارم . از آنجایی هم که این روز مصادف بود با روز نامزدی خواهر خانوم ما دچار سندرم کمبود محبت شدیم و فقط دامادمان ما را خر می نمود که ببین چه جشن بزرگی برات گرفتیم ...

اتفاق مهم دیگه هم نامزدی خواهر خانوم بود .  که بسیار نشاط برفت و به عنوان خواهر عروس ترکاندیم !!!  و از طرفی هم برای داماد گربه را دقیقا دم خونه مون کشتیم ! و باهاش اتمام حجت هایمان را نمودیم .

تا یکی دو روز پیش هم  آنقدر مشغله داریم (همان سندرم پس از میهمانی ) که فرصت کلّه خاراندن نداریم چه برسد به گذاشتن یه پست عریض و طویل در وصف بعله برون! یکی از مشغله هایمان هم امتحان تئوری اورولوژی دیروز بود که بسیار عالییییی دادیم(گرچه همه از آن نالان هستند) . و علاقه مان به دکتر گ که اینقدر استاد ماهی می باشد و این همه سوالات خوب خوب داد بیشتر شد

تا یادمان نرفته بگوییم که فارمای کذایی را حذف نمودیم و قرار شد برویم مشهد برداریمش!!!

از شب نامزدی اگر بخواهیم بگوییم همین بس که خیلی خیلی خوش گذشت و ما بعد از اینکه مهمان هایمان حسابی قِر کمرشان را خالی نموده و رفتند با دختر عمویمان تا 3 و اندی بیدار بودیم  و وقتی فکّمان گرم شده بود به این نتیجه رسیدیم که باید بخوایم چون صبح عمو اینا عازم شهرشان بودند .

یک سوتی عظیییییییییییییییییییییم، یادتونه فلشم دست استادمون بود ؟ حدس بزنین الان که فلشمو باز کردم با چی روبرو  شدم؟ من توی اون فلش پوسترهای تبلیغات ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت شورای مدرسه داداش کوچیکه که محتوی عکس های بازیکنان فوتبال و جملات قصار بود را داشتم به علاوه یه سری پوستر س. ب . ز از 13 آبان به اضافه بیانات م.ق.ا.م – م.ع.ظ.م – ر.ه.ب.ر.ی در جمع نمی دونم چی چی و کلی چرت و پرت دیگه از جمله اسناد بودجه 2010 جنگ نرم توسط پنتاگون! اونم دست چه استادی بود این فلش ؟ یک ضد ن.ظ.ا.م حسابی ،حالا شانس بیارم اورو پاس شم ...

آبروم رفت ...

با وجود توصیه های ما به داداشمان بی اجازه فلش ما را برداشته و انها را داخلش ریخته بود . که به قدر کافی با همکاری باباجون شماتتش نمودیم

الآن هم در بخش جراحی خوشحال و خندون می رویم و می آییم و ملت را مسخره میکنیم که بدترین نکته اینکه رزیدنت مشهور به فَه فَه !!! امروز ما را در حالی که با نیش باز به او میخندیدم مشاهده نمود . حالا بیا و از دلش در بیار ...

راستی نمره چشم کذایی ما از 14 به 5/16 افزایش یافت که ما باز هم معتقدیم حق ما نبود . ولی دیگر کاریش نمیشود کرد

راستی ما روز سه شنبه گذشته هم یک عدد تصادف کردیم که ما ضربه خاصی ندیدم ولی ماشین مربوطه که ما داخلش بودیم از ناحیه صندوق عقب دچار لِه شدگی شدید شد که اگر حس وحالش بود دراولینفرصت از اون روز و ماجرای دعوای من با رزیدنت ارشد که اَلکی اَلَکی بهم تهمت زد می نویسم

مامان ما هم که این هفته در شهر محل تحصیلات تکمیلی اش حضور دارد که الآن زنگ زد وگفت حال بی بی جان اصلا خوب نیست و من بیچاره روکلی شماتت نمودکه چرا نرفتی دیدنش؟! عصر این بابای طفلی من گفت بیا بریم ولی من میخواستم درس بخونم نرفتم.mosmileys.gif : 94 par 54 pixels.

راستی شوالیه یادم نرفته بود که سالگرد کوچ ت کِیه میخواستم هم بیام خونه تون برات یه چی بنویسم ولی اصلا اصلا وقت نکردم . شرمنده

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |پنجشنبه نوزدهم آذر 1388|

سایه و نمره چشم- قسمت دوم:
موضوع: وقایع التفاقیه

امروز باز هم بابای طفلکی مهربانمان اومد بیمارستان دنبالم برم بخسش چشم . رفتیم به دنبال رزیدنت چیف سابق باز هم نبود .  و گویا یکی از آقایون همگروهی ما که سن جد بزرگمان را دارد قبل از ما رفته بود و خلاصه شسته بودشون و اومده بود بیرون (یکی نیست بگه توکه سر جمع حتی یه ساعت هم در روز تو بخش نبودی دیگه چرا می ری گند می زنی که با ما هم لج کنن ؟ ) . منم تا رفتم تو آموزش، این رئیس آموزش که از قضا فامیل بابایمان است عصبانی شروع کرد به دعوا و بعد که دید من برای شکایت نیومدم فقط اومدم بگم نمره ها رو رد نکنن تا من دکتر رو پیدا کنم باهاش صحبت کنم، شروع کرد به درد دل و تعریف کردن که چه ها شنیده است و برای بار صدم ازم عذر خواهی کرد که چه نمره ای بهم داده اند و  مراتب معذرت خواهی اش را هم به بابایمان ابلاغ نمود ...

این هم از سناریوی امروز ...

دیروز یه اس ام اس تبریک عید قربان به خانوم دکتر ح زدم (همون رزیدنت سال یک چشم  که خیلی رابطه مون با هم خوبهHeart Smile ) جوابش خیلی خیلی باحال بود :

ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو

            زنده برگشتن ز کوی یار شرط عشق نیست ...

دوستانی که ما را کاملا می شناسند می دانند چرا با دیدن این اِسمِس (پیامک) ذوق زده شده ایم ...

پ.ن: بابا ایول عزیز اومدم امروز از بیمارستان برم دستورتو انجام بدم که نشد ، اصلا صفحه کامنت ها رو باز نمیکرد . فرمایشتون حسب الامر انجام شد !

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |یکشنبه هشتم آذر 1388|

سایه و نمره چشم- قسمت اول
موضوع:

از صبح تا حالا :

پذیرایی از مهمانی که از دیشب اینجا مهمان بوده

بدرقه مهمان ها

فصل عفونت های جراحی

پذیرایی از میهمانی که قرار است ...

ادامه عفونت های جراحی

بحث با داداش بزرگه بر سر اینکه چرا سی دی آن مرتیکه (ح س ن – ع ب ا س ی) را گذاشته و صدایش را بلند کرده

ادامه عفونت ها

ناهار

شستن ظرف ها

بدرقه میهمان

و حالا هم کامپیوتر

و اما دیروز :

ظهر بابام طفلی نیم ساعت دم بیمارستان منتطرم بود که منو برسونه بیمارستان چشم. بعد از کلاسی که با نیم ساعت تاخیر تموم شد کلی دوییدم تو راه !!! بعدش هم که بابای طفلی منو گذاشت بیمارستان کلی دوییدم تا تو نیم ساعت که تا کلاسم فرصت داشتم ببینم چی شده که نمرات چشم اینگونه شده !!!

فکر کنین !!! به من داده 14!!!متفکر

تو بخش چشم ، بعد صحبت با رئیس آموزش که خبر ... ش فامیل بابام هم باشه ، به دنبال رزیدنت چیف (ارشد) اسبق !!! میگردم نمی یابمش و گویا رفته مرخصی!!! البته شانس اورد که مرخصی بود .

رفتم پیش رزیدنت ها ،

یکی از رزیدنتا تا منو دید بعد سلامو احوالپرسی  : خانوم دکتر چند شدی ؟

من : 14!!!

با دیدن قیافه رزیدنت محترم که از تعجب چشماش و شاخاش با هم در اومد و اینکه گفت " به تو داده 14؟!!! اشکام سرازیر می شه ...

و بماند اینکه این نامردی بین رزیدنت ها دهان به دهان گشت و همه تعجب زده شدند از این اتفاق !!! و تعجب زده تر از اینکه به بقیه بچه های گروه که به قول خواهر خانوم "هِر را از بِر تشخیص نمی دهند " نمره ای بالاتر از من داده شده !!! کلافهو سوزاننده ترین نکته اینکه به من که تنها استاژری بودم که تا آخرین لحظه در بخش میموندم ( و بقیه 11 می رفتن ) وحتی بعضی روزا تا 2 تو بخش بودم !!! نمره کلینیک کمتر از بقیه داده شده و بعضا برابر با کسی که یه هفته بخش نیومده !!! و سوزاننده تر اینکه به کسی نمره خوب داده شده که به نظر همه فقط نمره ژیگول پیگول آمدن و آرایش و ... را گرفته ... Hippie و اون جنابان دیگه هم نمره چاپلوسی شونو !!! دیگه نظم و مرتب بودن و اینکه حتی یک دقیقه هم تاخیر نداشته باشی و... هم باد هوا ... متفکرو باز هم سوزاننده اینکه نمره امتحان آسکی ای که اصلا برگزار نشده !!! باز هم به کسی داده شده که هیچ دیسک اوپتیکی را ندیده بود و هر مریضی می اومد هیچی نمی تونست بفهمه چیه!!! خب ای رزیدنت چیف تو وقتی هیچ امتحانی نگرفتی و همین جوری کشکی نمره دادی نباید یه ذره انصاف رو در نظر بگیری ؟ واقعا وقتی اینکارو می کردی یه ذره هم وجدان درد نگرفتی؟ دستت نلرزید؟ خجالت نکشیدی ؟ چطوری توقع داری با این کارات رحمت به روح پدرت برود!!!

واقعا برام عجیبه، رزیدنت چیف که بارها و بارها اومد توی بخش و حتی توی ساعتی که همه رزیدنتا رفته بودن و تک و توکشون که مریض داشتن مونده بودن ، منو کنار رزیدنتا در حال ویزیت مریض دید و منم کسی نبودم که مثل بقیه برم یه گوشه بشینم و کتاب باز کنم و بخونم و نه رفتم پاچه خواری بقیه رو بکنم و نه از زیر کاری در رفتم و حتی بعضی چیزا رو که بلد بودم حتی رزیدنتای سال یک هم بلد نبودن !!! (به خدا جدی میگم !!!) و نه رفتم مثل بقیه با پسرا وایستم به هِر هِر و کِر کِر !!! چرا به من همچین نمره ای داده بود ؟!!Surprise(البته فکر میکنم تنها ایراد من توی این بخش این بود که همین کار آخری که ذکر شد رو انجام ندادم!!!)منتظر

رزیدنت محبوب من با دیدن قیافه م (بعد از آبغوره !) : سلااااام ... اِ... چی شده ؟ خانوم دکتر ادم پری اوربیت و اِپی فورا و ... ؟ (تورم دور چشم و اشک ریزش ) گریه

من با همون چشمای اشک آلود و در حالی که بینی قرمز شده مودلقک پشت دستمال قایم میکنم می خندم، می گه "نکنه سندرم بعد از امتحانه؟" و بقیه رزیدنتا بهش نمره مو میگن و اینکه چه نامردی ای در حقم شده ... دکتر با عصبانیت : " تو چرا به من نگفتی ؟ من اگه می دونستم نمره دست فلانیه می رفتم بهش میگفتم که هر کی نمره ش حقش چنده!!! اگه قرار باشه نمره بده باید به تو بالاترین نمره رو بده و به فلانی کمترین نمره !!! منتظر" دکتر م هم نمک رو زخمم می پاشه که " اصلا حقش نبود باید بهش بالاترین نمره رو می داد و... " من تو ذهنم این جمله رو حلاجی میکنم که " گویا برای بعضی ها فاکتورهای دیگه ای به جز درس برای نمره دادن وجود داره..." خلاصه در جستجوی رزیدنت چیف جدید با همه خداحافظی میکنم و میام بیرون که خانوم دکتر ح منو می کشونه یه گوشه و یه جمله جالب می گه " بعضی ها ارزش ماها رو به رنگ ناخن و رنگ و مو میدونن ، همه جا از این ناحقی ها می شه ولی ارزش ما چیز دیگه ست ..." میگم خانوم دکتر می دونم من به هیچ عنوان حاضر نیستم به خاطر به دست آوردن یه نمره بی ارزش خودمو اینجوری زیر سوال ببرم ولی نمی ذارم هم اینجوری حقمو بخورم ...

_توجه !!! : من نه استریت (شاگرد اول) م و نه برام نمره تا حالا اهمیتی داشته ولی جایی که زحمت بکشم و اینجوری با نامردی حقمو بخورن نمی تونم ساکت بشینم !!! اگه درسمو نخونده باشم حتی اگه بیفتم هم برام مهم نیست ! میگم حقّمه !!! ولی به خدا این انصاف نیست که اینهمه زحمت بکش حالا جوابتو اینجوری بدن ...

دارم به این نتیجه می رسم که برم دوباره امتحان بدم ... یکشنبه که دکتر از مرخصی اومد تکلیف مشخص می شه . دعا کنین خدا کمکم کنه حقمو بتونم بگیرم ...praying

من برم یه کم بدرسم !

 

نوشته شده توسط :سایه | لينک ثابت |جمعه ششم آذر 1388|



موضوعات
دلنوشت وقایع التفاقیه شادمانه علمی پرت و پلا گوناگون سايه ناراحته، همين!

دوستان خوبم

نيمچه دكتر
دل نوشته ها
چند سطر زندگی
دانشگاه با طعم باران
یه فنجون قهوه با گردو
جهانی تازه در نگاهی تازه
1001 شب به روایت دانشجویی
نوشته های یک شوالیه در غربت
و خدایی که در این نزدیکی ست...
فواد
متاستاز
پدر (نم نم )
نم نم اينجا!
نم نم اونجا!
دکتر پرتقالي
امیر
دفتر خاطرات پرنسس
مسافر کوچولو (پرنسس)
پزشکی ....دنیای دیگری است
پزشكي و زندگي (نجمه)
ياداشت هاي يک دانشجوي پزشکي
مدلاگ
آموزش پزشكي
اسمایلی
دکتر مثبت

SHophaa
Far30Mobile
فروشگاه شاپ ها
قالب وبلاگ- آموزش فتوشاپ


آرشیو دفتر

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387


نویسنده وبلاگ :

سایه

آمار سایت
كاربران آنلاين: نفر
رد پا:
RSS

کد های جاوا


Copyright by © www.TakTemp.com & www.shophaa.com & www.j28.ir